فهرست بستن

خاطره اولین برخوردم با یک کودک نارساخوان

سارا یه دختر تپل مپل چشم رنگی بود. یه روسری نارنجی سرش بود و چنان روسریش رو گره زده بود که لپاش زده بود بیرون.

من خیلی هیجان زده بودم! یادمه اون روز که اولین جلسه آشناییم با اولین کودکی بود که از مدرسه ارجاع داده بودن به مرکز، انقدر ذوق زده بودم که قشنگ ترین روسری گل گلیم رو پوشیدم تا بتونم ارتباط خوبی باهاش برقرار کنم. فقط همین رو بهتون بگم که اولین جلسه من بیشتر از یک ساعت و نیم طول کشید و من فقط یک شنونده بودم.

سارا مثل بمب در حال انفجار بود، با یه سوال ساده که چند تا خواهر و برادر داری شروع کرد به حرف زدن و من محو حرف زدن ها و دردل‌هاش شدم.

اما همش برام جای سوال بود که چرا باید یه دختر بچه هفت ساله انقدر غصه داشته باشه بخاطر داییش که دیگه خونشون نمیاد !!!

همه تلاشم رو می‌کردم تا به‌ جای شنونده محض بودن، مصاحبه با سارا رو به سمت یک مصاحبه تشخیصی هدایت کنم. هر بار که با ترفندی کلامش رو قطع می‌کردم تا به فضای مدرسه و مشکلات درسی برگردیم، موفق نمی‌شدم. سارا هر بار به دغدغه ذهنی خودش برمی‌گشت: دایی!

نمی‌گفت داییش مرده یا جایی رفته، فقط می گفت که دیگه نمیاد !!!

صحنه های جشن تولدش رو با تمام جزییات کامل رنگ های مختلف بادکنک‌ها و اندازه شمع‌ها و کیک و آهنگ و فضای شادش با حضور دایی، چنان به رشته کلام می‌کشید که انگار خودم اونجا حضور داشتم و با چشم خودم می‌دیدم. تصویرساز بی نظیری بود!

از مهربونی‌های دایی و شادی‌هایی که به زندگیشون داده، با لذتی وصف ناشدنی صحبت می‌کرد.

وقتی از خاطرات پارک رفتن با داییش حرف می زد، چشمای رنگیش برق می زد تا جایی که کم کم به این نتیجه رسیدم که سارا دچار مشکلات عاطفی شده و اضطراب ناشی از اون در فرایند تحصیلیش اختلال به وجود آورده.

سارا خیلی خیلی بزرگتر از سنش حرف می‌زد، خیلی باهوش بود، اما دفتر دیکته پر از غلطش آدم رو دچار تردید می‌کرد. ازش خواستم تا اسم داییش رو برای من روی برگه بنویسه، تلاش کرد اما نتونست. اسم خودش رو با خط نه چندان خواندنی برام نوشت. کتاب فارسیش رو که تو کیفش پنهان کرده بود، با ترفندی درآوردیم و ازش خواستم درسی که تازه یاد گرفتند رو بخونه. سارا عین بلبل از اول تا آخر اون درس رو خوند. درس قبلی و درس قبلی همین طور.

اما یک متن جدید با کلمه های بسیار ساده تر از اون چیزی که برام خوند؛ بهش دادم تا برام بخونه، دیگه نتونست. این دختر کوچولو همه متن‌هایی که رو سر کلاس شنیده بود، با توجه به تصاویر و شماره درس حفظ کرده بود. خارج از اون کتاب همون متن رو با یک فضای جدید تایپی اصلا نمی‌تونست بخونه.

اون قدرت سخنوری با این دفتر دیکته و این ناتوانی در خواندن اصلا با هم جور در نمی‌اومد!!!

خلاصه بعد از یک جلسه طولانی و صحبت کردن با خانواده‌اش بهشون وقت دادم تا برای هفته های بعدی سارا رو بیارن که برای مشکلات خواندن و نوشتنش کار کنیم.

سارا رفت  و من باید به رییس مرکز گزارش می‌دادم که شرایط سارا چطور بوده ؟؟

قبل از اینکه شروع کنم به صحبت کردن، مدیر مرکز گفت: پدر سارا چند ماه هست که به دلیل مشکلات مالی در زندان هست و سارا خیلی تحت فشاره !!!

همونجا خشکم زد! سارا تو اون یک و نیم ساعت ابراز احساسات و درد دل‌هاش، فقط داشت از پدرش حرف می‌زد.

هیچ وقت نتونستم ازش بپرسم، چرا پدرش رو پشت اسم داییش پنهان کرده بود، چون اگه خودم هم جای سارا بودم، قهرمان زندگیم رو تو دنیای خودم زندانی نمی‌دیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 14 =